سفارش تبلیغ
صبا ویژن

زمستان ها خیلی طویل بودند ماه اکتوبر هوا شروع می کرد به سرد شدن و تا اینکه آخر های نوامبر و شروع های دسامبر برف باریدن ها آغاز می شد . چهار ماه تمام همیشه روی زمین پوشیده از برف بود . اتاق من در طبقه نهم طوری قرار داشت که از روی بالکن می توانستم تمام زیبایی ناحیه ما را تا دور دستها ببینم . ایامی می بود که تمام شب برف می بارید ِ صبح هوا صاف می شد آفتاب روشن و تابنک شعاعش را روی درختان و ناژو های سبز که هنوز پوشیده از برفهای دیشب بودند می انداخت . برف های روی زمین و شاخه ها ِ شعاع آفتاب را با برقک و چشمک زدن ها استقبال می کردند . آمیزش رنگهای سفید وسبز و زردی طلایی زیبایی خیره کننده ای ایجاد می کردند ِ و من می توانستم ساعتها بدون خستگی پشت شیشه بالکن بیستم و به زیبایی آن فصل سرد نگاه کنم تا اینکه خودم را در بین بازوان گرم و پر مهری حلقه می یافتم و با افتخار شانه هایم را روی سینه پهن و گرم و مردانه اش تکیه می دادم او تکیه گاه امن و استوار من بود . او صورتش را بین موهایم فرو میبرد نفس های عمیق می کشید موهایم را می بوید و می بوسید و با صبح بخیر گفتن روزم شروع می شد .  بلی چهار ماه و حتا اظافه تر روی زمین برف بود ِ کوه های برف . آخر های ماه مارچ و شروع های ماه اپریل برف باریدن تمام می شد و برف های روی زمین شروع میکردند به آب شدن . در یکی از همین روز ها که صبح روز یکشنبه بود ِ آن بالا بلند مهربان من آمد ِ بالاپوش سیا هی که تا زانو هایش را می پوشانید تنش بود که به زیبایی مردانه انش افزوده بود . گفت امروز ترا با یک زیبایی آشنا مینمایم و می دانم که حیرت زده می شوی . لباس های گرم بپوش .  با هم بیرون رفتیم ِ صبحانه را در رستورانت شهرک محصلین خوردیم . بعد سوار بس شهری شدیم و بعد از چند ایستگاه پیاده و منتظر بس بیرون شهر ماندیم . چند دقیقه نگذشته بود که بس آمد و ما بطرف بیرون از شهر حرکت نمودیم . در تمام راه من فقط زیبایی طبیعت بیرون از شهر را تماشا می کردم . موتر از بین تپه ها و درخت ها می گذشت ِ آفتاب درخشان می درخشید همه جا روشن هوا صاف و شفاف بود زمین پوشیده از برف سفید ِ از شاخه ها ِ از برگ های خشک که هنوز خود را روی شاخه ها محکم گرفته بودند آرام ِ آرام قطره های آب می چکید ند ... دو سه بار موتر ایستاد ِ مسافرین پایین و بالا شدند و ادامه دادیم به پیشروی .بعد از تقریبن چهل یا پنجاه دقیقه ای بود که ما هم پیاده شدیم . او گفت : حوصله داشته باش کمی پیاده باید برویم . گفتم : با تو تا آخر دنیا هم اگر پیاده بروم حوصله ام سر نخواهد رفت .هردو خندیدیم و ادامه دادیم . از روی پل کوچکی گذشتیم از راه باریکی پیش می رفتیم دو طرف ما درخنان بلند بودند وقتی درختها تمام شدند ِ گفت صبر . چشم های مرا با شال گردنش بست و گفت : دست مرا بگیر و با من بیا و من هم قبول کردم . چند قدم رفتیم گفت صبر ِ تا نگفته ام چشم هایت را باز نکنی ِ چشم بند را باز کرد و گفت : یک... دو ... سه. حالا باز کن . ما روی برف ها ایستاده بودیم دشت پهن تا دور دستها معلوم می شد ِ سفید پر از برف ولی سفید ای با لکه های به رنگهای آبی و ارغوانی . از زیر برفها گلهای زیبای کوچکی با هزار تلاش سر بالا کرده بودند بر سردی زمستان و سنگینی برف فایق امده بودند . آنجا آنقدر زیبا بود که تا دیر ها نگاه کردیم . بین برفها رفتیم زیاد ِ زیاد گل چیدیم . از ترموس های کوچک که داشتیم چای های خود را همانجا نوشیدیم تا گرم بیایم . بعد ایستادم دوباره به زیبایی نگاه کردم و گفتم : چرا مرا از اول اینجا نیاوردی ؟ لبخند قشنگ همیشگی اش را زد ِ پیشانی ام را بوسید و گفت: مه جبین من ِ هر وقت شروع کنی دیر نیست . همین از اول است . امینه 28 جنوری 2018

زمستان ها خیلی طویل بودند ماه اکتوبر هوا شروع می کرد به سرد شدن و تا اینکه آخر های نوامبر و شروع های دسامبر برف باریدن ها آغاز می شد . چهار ماه تمام همیشه روی زمین پوشیده از برف بود .
اتاق من در طبقه نهم طوری قرار داشت که از روی بالکن می توانستم تمام زیبایی ناحیه ما را تا دور دستها ببینم .
ایامی می بود که تمام شب برف می بارید ِ صبح هوا صاف می شد آفتاب روشن و تابنک شعاعش را روی درختان و ناژو های سبز که هنوز پوشیده از برفهای دیشب بودند می انداخت . برف های روی زمین و شاخه ها ِ شعاع آفتاب را با برقک و چشمک زدن ها استقبال می کردند . آمیزش رنگهای سفید وسبز و زردی طلایی زیبایی خیره کننده ای ایجاد می کردند ِ و من می توانستم ساعتها بدون خستگی پشت شیشه بالکن بیستم و به زیبایی آن فصل سرد نگاه کنم تا اینکه خودم را در بین بازوان گرم و پر مهری حلقه می یافتم و با افتخار شانه هایم را روی سینه پهن و گرم و مردانه اش تکیه می دادم او تکیه گاه امن و استوار من بود . او صورتش را بین موهایم فرو میبرد نفس های عمیق می کشید موهایم را می بوید و می بوسید و با صبح بخیر گفتن روزم شروع می شد .
بلی چهار ماه و حتا اظافه تر روی زمین برف بود ِ کوه های برف . آخر های ماه مارچ و شروع های ماه اپریل برف باریدن تمام می شد و برف های روی زمین شروع میکردند به آب شدن .
در یکی از همین روز ها که صبح روز یکشنبه بود ِ آن بالا بلند مهربان من آمد ِ بالاپوش سیا هی که تا زانو هایش را می پوشانید تنش بود که به زیبایی مردانه انش افزوده بود . گفت امروز ترا با یک زیبایی آشنا مینمایم و می دانم که حیرت زده می شوی . لباس های گرم بپوش .
با هم بیرون رفتیم ِ صبحانه را در رستورانت شهرک محصلین خوردیم . بعد سوار بس شهری شدیم و بعد از چند ایستگاه پیاده و منتظر بس بیرون شهر ماندیم . چند دقیقه نگذشته بود که بس آمد و ما بطرف بیرون از شهر حرکت نمودیم . در تمام راه من فقط زیبایی طبیعت بیرون از شهر را تماشا می کردم . موتر از بین تپه ها و درخت ها می گذشت ِ آفتاب درخشان می درخشید همه جا روشن هوا صاف و شفاف بود زمین پوشیده از برف سفید ِ از شاخه ها ِ از برگ های خشک که هنوز خود را روی شاخه ها محکم گرفته بودند آرام ِ آرام قطره های آب می چکید ند ... دو سه بار موتر ایستاد ِ مسافرین پایین و بالا شدند و ادامه دادیم به پیشروی .بعد از تقریبن چهل یا پنجاه دقیقه ای بود که ما هم پیاده شدیم . او گفت : حوصله داشته باش کمی پیاده باید برویم . گفتم : با تو تا آخر دنیا هم اگر پیاده بروم حوصله ام سر نخواهد رفت .هردو خندیدیم و ادامه دادیم . از روی پل کوچکی گذشتیم از راه باریکی پیش می رفتیم دو طرف ما درخنان بلند بودند وقتی درختها تمام شدند ِ گفت صبر . چشم های مرا با شال گردنش بست و گفت : دست مرا بگیر و با من بیا و من هم قبول کردم . چند قدم رفتیم گفت صبر ِ تا نگفته ام چشم هایت را باز نکنی ِ چشم بند را باز کرد و گفت : یک... دو ... سه. حالا باز کن .
ما روی برف ها ایستاده بودیم دشت پهن تا دور دستها معلوم می شد ِ سفید پر از برف ولی سفید ای با لکه های به رنگهای آبی و ارغوانی . از زیر برفها گلهای زیبای کوچکی با هزار تلاش سر بالا کرده بودند بر سردی زمستان و سنگینی برف فایق امده بودند . آنجا آنقدر زیبا بود که تا دیر ها نگاه کردیم . بین برفها رفتیم زیاد ِ زیاد گل چیدیم . از ترموس های کوچک که داشتیم چای های خود را همانجا نوشیدیم تا گرم بیایم . بعد ایستادم دوباره به زیبایی نگاه کردم و گفتم : چرا مرا از اول اینجا نیاوردی ؟ لبخند قشنگ همیشگی اش را زد ِ پیشانی ام را بوسید و گفت: مه جبین من ِ هر وقت شروع کنی دیر نیست . همین از اول است.
نویسنده
امینه ابهر
28 جنوری 2018




تاریخ : دوشنبه 97/6/5 | 9:30 صبح | نویسنده : AminaAbhar | نظر


  • paper | فروش رپورتاژ آگهی دائمی | کلوپ ها
  • خرید رپرتاژ اگهی | مقاله ی گل کوچک